یا من دیر یافتمت
باکی نیست
مسافر کوچکم
اینک پادشاه سیاره جانم تویی...
میدانم
من و تو هیچگاه هم عقیده نبودیم.
میدانم،
رنگ چشمانمان فرق دارد
و خورشید در جغرافیای شهر تو
گرمتر است!
اما مهم نیست.
بیا و تمام اینها را از یاد ببریم.
دستانت را در دستانم بگذار!
میخواهم تنها چند قدم،
میان مردم این شهر،
میان شلوغی خیابانها،
تو را داشته باشم...
بغلم ڪن شبیہ یہ مرداب
هیچ چیز و ڪسی مزاحم نیست
بوسہ بڪَذار رو شقیقہے من
واسہ ڪشتن
اجازه لازم نیست
هوا جان میدهد
برای گرفتنِ دست هایت
برای بوسیدنت
برای بوسیدنت
بگذار صبح را در چشم تُ
من معنا کنم
ای که هر صبحم
هزاران مثنوی باشد برای وصف تُ
از تو
دورم و...
این داستان
در کجای انصاف آسمان
میگنجد؟